سر سخن:
چهاردهم مرداد 1403، یکصد و هیجدهمین سالروز صدور فرمان مشروطیت را گرامی میداریم
آسیبشناسی، انقلاب مشروطیت
تمامی انقلابهای اجتماعی «مولود و سنتز تضادهایی هستند که در درون جامعه وجود دارند»، این تضادها در روند تکاملی خود بر بستر شرایطی مشخص رشد کرده و در «شکل بحرانهای گوناگون سیاسی و اقتصادی و اجتماعی خود را نشان میدهند». برای مثال یکی از پارادوکسهای انقلاب این است که اعتلای مبارزه مردم از پایین، باعث گاز گرفتن اسبهای درشکه در سربالایی قدرت و تشدید شکافها و ریزش نیروهای درونی حکومت میشود که خود این ریزش نیروهای درونی حکومت در وجهی دیگر باعث تشدید حرکت انقلابی میشود. لهذا، در این رابطه است که میتوانیم نتیجه گیری کنیم که «لرزهای که امروز بر بدن رژیم مطلقه فقاهتی حاکم از رأس تا بدنه و قاعده افتادهاست، بسیار فراتر از دعوای کلاسیک جناحهای درونی قدرت از اصولگرا تا اصلاحطلبی و اصولگرایان اعتدالی و غیره میباشد» که البته معنای دیگر این حرف آن است که «هرگز نباید لرزه رژیم مطلقه فقاهتی حاکم فقط در تضادهای جناحهای درونی قدرت خلاصه کنیم» و شاید بهتر باشد که در این رابطه بگوییم که «اوج گیری تضادهای درونی قدرت، نمایش قله کوه یخی است که از دور سر از آب بیرون کرده است.»
باری در همین رابطه است که در آسیبشناسی انقلابهای اجتماعی اعم از انقلاب مشروطیت و انقلاب 57 باید بگوییم «اساسیترین مسئله هر انقلابی مسئله سیاسی حاصل آن انقلاب میباشد» و باز از اینجاست که میتوانیم بگوییم، «مهمترین اصل و موضوع در آسیبشناسی انقلاب اعم از مشروطیت و انقلاب 57، بازشناسی و تحلیل مسئله قدرت سیاسی آن انقلابها میباشد و بدون بازشناسی موضوع قدرت سیاسی این انقلابها، هرگز نمیتوانیم به آسیبشناسی و علل و دلایل شکست این انقلابها پاسخ جوهری بدهیم.»
باز به همین دلیل است که «یکی از مشخصههای قدرت سیاسی نامتجانس با جامعه در انقلابها، رشد شکاف درون جناحهای قدرت در پروسه پس از شکست انقلاب توسط قدرتهای ارتجاعی میباشد» که این مهم در جریان انتخابات دولت چهاردهم رژیم مطلقه فقاهتی حاکم به وضوح خود را نشان داد که «شکاف درون رژیم مطلقه فقاهتی حاکم تنها شامل اصلاحطلبان حکومتی نمیشود، بلکه شامل اصولگرایان هم در اشکال مختلف آن میگردد». از «پارادوکسهای مشترک انقلاب مشروطیت و انقلاب 57 که عامل شکست هر دو انقلاب گردیدهاست، اینکه از یکطرف رهبری سیاسی در ه دو انقلاب بهصورت کاریزماتیک مذهبی شکل گرفتند، و از طرف دیگر همین رهبری مذهبی کاریزماتیک باعث گردید که هر دو انقلاب در پروسه حیات خود دچار شکست از درون بشود.»
شاید صحیحتر این باشد که بگوییم که «رهبری مذهبی فقاهتی یکی از عواملی بود که باعث گردید که دو انقلاب مشروطیت و 57 و حتی جنبش عظیم ملی کردن صنعت نفت ایران از درون شکست بخورد» و حرکت انقلابی جامعه بزرگ ایران را به انحراف بکشاند. نقش ارتجاعی بروجردی و کاشانی و بهبهانی و فلسفی در شکست دولت دموکراتیک مصدق را باید در این رابطه تحلیل کرد. «تضاد بین حرکتهای مترقیانه تکوین یافته از پایین، با حرکتهای ارتجاعی تکوین یافته از بالا، یکی از پارادکسهای دیگری بوده است که باعث شکست دو انقلاب مشرو طیت و 57 و جنبش عظیم ملی کردن صنعت نفت شدهاست.»
طرح یک مثال در این رابطه میتواند فونکسیون پارادوکس فوق را برای ما بیشتر آشکار سازد. شیخ فضل الله نوری که یکی از لیدرهای مذهبی و ارتجاعی انقلاب مشرو طیت بود در زمان مشرو طیت فتوا داد که «تأسیس مدارس دختران مخالف با شرع اسلام است» اولین مدرسه دخترانه در کشور ایران در سال 1285 (سال صدور فرمان مشرو طیت) توسط بی بی خانم استرآبادی به نام دبستان دوشیزگان تأسیس گردید که بهصورت مخفیانه کار میکرد، که بهدلیل حملات شیخ فضل الله نوری و حواریونش تعطیل گردید و بعد از آن باز توسط طوبی آزموده، دبستان ناموس در خیابان سنگلج تأسیس گردید که آن مدرسه دخترانه هم توسط شیخ فضل الله نوری و حواریونش تعطیل گردید. عملکرد شیخ فضل الله نوری بهخصوص از سال 1285 که بالاخره با فشار جنبش ضد استبدادی مردم ایران بر علیه رژیم مستبد قاجار صدور فرمان مشروطیت توسط مظفرالدین شاه امضا گرفت، و تایید عملکرد ارتجاعی شیخ فضل الله نوری و حواریونش (که همان مشروعیت زمان مشروطیت بودند) توسط جلال آلاحمد فونکسیون پارادوکس حرکتهای مترقیانه تکوین یافته از پایین (یعنی حرکت جلال آل احمد و حواریونش) و حرکتهای ارتجاعی تکوین یافته از بالا تحت عنوان جناح مشروعیت شیخ فضل الله نوری را مشخص میسازد.
باری در خصوص تفاوت انقلاب مشروطیت و انقلاب سال 57 لازم است که عنایت داشته باشیم، که «معنای انقلاب در سالهای اخیر موضوع مناقشه جدی فی مابین پژوهشگران علوم اجتماعی اعم از جامعه شناسان و سیاست شناسان و اقتصاددانان بوده است. زیرا انقلابهای رنگی در بلوک شرق و بهار عربی در میان برخی از محققین علوم سیاسی و اجتماعی مفهوم انقلاب بهمعنای کلاسیک آن چنانکه در چارچوب آن انقلاب مشروطیت و انقلاب 57 صورت گرفته است، زیر سؤال برده، تا آنجا که «از دیدگاه جان دان، با فروپاشی دیوار برلین عصر انقلابات بزرگ (مانند انقلاب مشروطیت و انقلاب 57) که از انقلاب کبیر فرانسه در سال 1789 آغاز شده بود، خاتمه پیدا کرده است». از نظر جان دان «انقلابهای بزرگی (مانند انقلاب مشروطیت و انقلاب 57) تنها وسیلهای برای براندازی رژیمهای کهنه بوده است، نه ساختن رژیم آلتر. یعنی رژیم جدید پس از سرنگونی رژیم قدیم هرگز قصد بر ساختن رژیم کاملاً جدید، نسبت به رژیم کهنه سرنگون شده ندارند» بهبیاندیگر از نظر جان دان «انقلابهای کلاسیکی (مانند مشروطیت و انقلاب 57) نه تنها یک ابزار سیاسی برای سرنگون کردن رژیم گذشته بودهاند، بلکه خود سرنگون کردن رژیمهای کهنه در انقلابات گذشته یک هدف اصلی و سیاسی بوده است» شاید بهتر باشد که بگوییم «وجه مشترک دو انقلاب مشرو طیت و 57، در تحلیل نهایی سرنگونی رژیمهای کهنه قاجاریه و پهلوی بوده است، نه اینکه بنیانگذاران این انقلابها هدف آن داشتهاند، تا نظام دموکراتیک و سوسیالیستی در سطح جامعه ایران عمومیت بخشند.»
پر روشن است که همین امر «عامل اصلی تمامی آسیبهایی دو انقلاب مشرو طیت و 57 بوده است» تا آنجا که میتوانیم داوری کنیم که «عامل اصلی شکست دو انقلاب عظیم مشرو طیت و 57، همین موضوع ناتوانی بنیانگذاران این انقلابات در جهت ایجاد رژیم دموکراتیک سیاسی بوده است و همین امر باعث شدهاست که در خصوص انقلاب مشروطیت هم رضاخان با کودتای سوم اسفند 1299 امپریالیستی انگلیسی، این کودتا را در راستای بازتولید مشروطیت میداند و هم مصدق مبارزه دموکراتیک و ضد امپریالیستی خود را در راستای بازتولید مشروطیت میدانست، هم جلال آل احمد خود را ضد مشروطیت و طرفدار مشروعیت شیخ فضل نوری میدانست و هم خمینی در چارچوب رویکرد ولایتفقیه، خودش را ضد مشروطیت و ضد جبهه ملی و ضد مصدق میدانست (یادمان باشد که همین خمینی تا شهریور 20 در کتاب خود از سلطنت و مدرس دفاع میکرد).
علی ایحال، همین امر باعث گردیده که در خصوص انقلاب شکست خورده 57، هم اصلاحطلبان حکومتی (تحت رهبری سید محمد خاتمی) حرکت خود را در راستای بازتولید رویکرد ولایت فقیه خمینی میدانند، و هم رهبری جنبش سبز حرکت خودش را در راستای بازگشتن به دوران طلایی دهه 60 خمینی تعریف مینماید». بر این مطلب بیافزاییم که افرادی مانند آبراهامیان استاد دانشگاه نیویورک و یکی از تاریخ شناسان ایران میگوید: «انقلاب به فرایندی گفته میشود که یک قیام عمومی از پایین صورت گرفته و رژیم در بالا را سرنگون کند». از نظر او «آنچه که در سال 1357 (یا 1979 میلادی) در ایران رخ داد یک انقلاب واقعی بوده است». طبیعی است که اگر بخواهیم در چارچوب تعریف آبراهامیان انقلاب مشروطیت هم تعریف بکنیم، «انقلاب مشروطیت یک انقلاب کامل نبوده است»، چرا که انقلاب مشروطیت برای 14 سال نتوانست رژیم قاجار را در مرحله انقلاب سرنگون کند و بالاخره سرنگون کردن رژیم قاجار در مجلس پنجم در ادامه کودتای 1299 توسط رضاخان میرپنج صورت گرفت، که معنای این حرف آن است که طبق اصل فوق آبراهامیان این رضا خان میرپنج با کودتای امپریالیستی 1299 است که توانسته انقلاب مشروطیت را به کمال برساند، نه انقلابیون مشرو طیت که از سال 1250 با جنبش روشنگری، حرکت انقلابی خود در راستای تکوین انقلاب مشروطیت از سر گرفتند و نه مصدق که از سال 1320 تا 28 مرداد 1332 برای مدت 12 سال توسط جنبش عظیم ملی کردن صنعت نفت و دولت دموکراتیک 26 ماههاش توانست موفقیتهای عظیمی و تاریخی برای کشور ایران بهدست بیاورد، بهخاطر اینکه طبق نظر به باطل آبراهامیان مصدق نتوانسته رژیم پهلوی را سرنگون کند. شاید بهتر باشد که موضوع را اینچنین مطرح کنیم که از نظر آبراهامیان اگر مصدق میتوانست رژیم پهلوی را سرنگون کند، بدون جنبش عظیم ملی کردن صنعت نفت و بدون 26 ماه دولت دولت دموکراتیک او میتوانست بنیانگذار انقلاب بشود». مع الوصف، در چارچوب همین رویکرد غلط آبراهامیان است که او هنوز بعد از بیش از چهار دهه که از شکست انقلاب 57 میگذرد، میگوید: «انقلاب 57 هنوز شکست نخورده است.»
عنایت داشته باشیم که هنوز آبراهامیان «اختلاف مردم ایران با رژیم مطلقه فقاهتی حاکم تنها اختلاف گفتمانی تعریف میکند» از نظر او «رژیم مطلقه فقاهتی و مردم از دو گفتمان متفاوت سخن میگویند، زیرا رژیم مطلقه فقاهتی حاکم در چارچوب گفتمان ولایتفقیه و نمایندگی خدا سخن میگوید اما مردم در خیابانها از گفتمانی در باره حقوق انسانها، آزادی و برابری حقوق زن و مرد سخن میگویند». آبراهامیان میگوید: «گفتمان امروز مردم ایران که گفتمان آزادی، برابری حقوق زن و مرد است، با گفتمان انقلاب 57 یا گفتمان رژیم مطلقه فقاهتی متفاوت است». او میگوید: «بحران گفتمانی بین گفتمان پایینیها و گفتمان بالاییهای جامعه ایران یک بحرانی است که هر روز عمیقتر میشود و رژیم هرگز حاضر و توان حل آن را ندارد، بنابراین همین امر باعث گردیدهاست که امروز حدود 15 درصد مردم ایران هنوز از مشروعیت دینی رژیم باور داشتهباشند و 85 درصد مردم ایران به گفتمان روشنگری باور داشتهباشند.»
داوری ما در خصوص رویکرد آبراهامیان بر این امر قرار دارد که «دوگانگی بین گفتمان مردم و حاکمیت، یکی از سنتزهای شکست انقلاب میباشد، و سرنگونی انقلابی یک رژیم زمانی اتفاق میافتد که تضاد بین گفتمان رژیم و مردم به اوج خود برسد». بنابراین «علت اینکه هنوز رژیم مطلقه فقاهتی حاکم توان سرکوب حرکت اجتماعی و سیاسی مردم ایران را دارد، بهخاطر سازماندهی رژیم در 15 درصد طرفداران گفتمان ولایت مطلقه فقاهتی میباشد. بیتردید اگر جامعه ایران به درجهای از آگاهییابی و سازمانیابی برسد که مانند 15 درصد طرفداران گفتمان رژیم مطلقه فقاهتی بتوانند از سازماندهی سراسری برخوردار بشوند در آن صورت شکست انقلاب 57 بدل به سرنگونی رژیم میشود و تا زمانی که 15 درصد طرفداران گفتمان رژیم، سازماندهی سراسری داشتهباشند اما 85 درصد گفتمان مخالف رژیم از سازماندهی سراسری برخوردار نباشند، استحاله شکست انقلاب به سرنگونی رژیم ممکن نیست، چراکه رژیم تا بن دندان مسلح توسط نیروهای سازمان یافته خود، توان سرکوب 85 درصد گفتمان مخالف رژیم را دارد.»
لازم به ذکر است که جنبش پیشگامان مستضعفین ایران، در طول 48 سال گذشته حیات درونی و برونی خود، پیوسته و علیالدوام «عامل دینامیسم جامعه دیالکتیک گفتمانها یا بهقول معلم کبیرمان شریعتی جنگ مذهب علیه مذهب میداند» و در چارچوب این رویکرد بوده است که جنبش پیشگامان مستضعفین ایران، «استراتژی آگاهیبخش خود را تبیین تئوریک کرده است. زیرا در تحلیل نهایی جنبش پیشگامان مستضعفین ایران هدف استراتژی آگاهیبخش خود را تغییر گفتمان تودههای از پایین در چارچوب گفتمان دموکراسی سوسیالیستی سه مؤلفهای یا توزیع عادلانه و دموکراتیک و اجتماعی قدرت و ثروت و اطلاعات تعریف کرده است، تا توسط پروسه آگاهیبخش، این گفتمان بتواند در برابر گفتمان حاکمیت که بر پایه زر و زور و تزویر قرار دارد، از صورت گفتمان مغلوب بدل بهصورت گفتمان غالب بکند.»
یادمان باشد که «در چارچوب همین نبرد گفتمانها در انقلاب مشروطیت بوده است که پیروزی و شکست انقلاب مشروطیت شکل گرفت». به این ترتیب که با ظهور جنبش روشنگری از 36 سال قبل از انقلاب مشروطیت، توسط میرزا یوسف خان مشیرالدوله و میرزا عبدالرحیم طالبوف و میرزا فتحعلی آخوندزاده و میرزا ملکم خان و غیره بود، که انقلاب مشرو طیت توانست تکوین پیدا کند، و با بازتولید گفتمان استبدادی از زمان به توپ بستن مجلس شورای ملی توسط محمد علیشاه و کودتای انگلیسی رضا خان در سوم اسفند 1299 و بالاخره کودتای امپریالیستی آمریکا در 28 مرداد 1332 بود که گفتمان استبدادی توانست در جامعه ایران نهادینه بشود و گفتمان مشروطیت را برای همیشه شکست بدهد و بهجای آن گفتمان شکست خورده مشروعیت در انقلاب مشرو طیت، از 15 خرداد تحت رهبری خمینی و حواریونش بازتولید بشود که سنتز این غلبه گفتمان مشروعیت بر مشروطیت از 15 خرداد 42، تکوین گفتمان ولایتفقیه خمینی و انقلاب شکست خورده 57 بود.
بنابراین، موضوع را میتوانیم اینچنین فرموله کنیم که، «انقلاب مشروطه سنتز برتری گفتمان مشروطهخواهی بر گفتمان مشروعهخواهی بود، اما انقلاب 57 سنتز شکست گفتمان مشروطهخواهی در برابر گفتمان مشروعهخواهی میباشد» بنابراین «گفتمان مشروطیت توسط جنبش روشنگری از 36 سال قبل از تکوین انقلاب مشروطیت شکل گرفت، و انقلاب مشروطیت سنتز همین گفتمان مشروطیت بود، آن چنانکه انقلاب مشروطیت از سال 1342 توسط جنبش ارتجاعی و غلبه گفتمان ولایتفقیه خمینی شکست خورد، اما گفتمان انقلاب 57 که همان گفتمان ولایتفقیه و مشروعهخواهی خمینی میباشد، از بعد از جنبش ارتجاعی 15 خرداد 1342 خمینی در سال 1342 شکل گرفت آن چنانکه انقلاب 57 با غلبه گفتمان مشروعهخواهی بر مشروطهخواهی مادیت پیدا کرد»، در تحلیل نهایی این همه باعث گردیده که «جنبش مشروطیت دیگر برای همیشه نتواند در کشور ایران بازتولید پیدا کند.»
تفاوت گفتمان تکوین مشروطیت با گفتمان انقلاب 57 در این است که «در انقلاب مشروطیت جنبش روشنگری بسترساز تکوین انقلاب مشروطیت شد، آن چنانکه گفتمان ولایتفقیه عامل شکست انقلاب مشروطیت گردید، اما در انقلاب 57 همان گفتمان ولایتفقیه که گفتمان اولیه تکوین انقلاب 57 بود، در مرتبه دیگر عامل شکست انقلاب 57 نیز گردید». استبداد در انقلاب مشروطیت که توسط کودتای محمد علیشاه و رضاخان میرپنج در دو دوره شکل گرفتند، توسط بازتولید انقلاب مشروطیت در دو دوره قیام ستارخان و باقرخان، و اعتلای جنبش ملی صنعت نفت و دولت 26 ماهه دکتر محمد مصدق به چالش کشیده شد، که البته با کودتای 28 مرداد و بازتولید استبدادی محمدرضا پهلوی، شرایط برای ظهور گفتمان استبداد مذهبی از سال 42 فراهم کرد، اما استبداد در انقلاب 57 بههمراه حاکمیت خمینی و حواریونش بر کشور ایران و تثبیت گفتمان ولایتفقیه در قانون اساسی و دیگر نهادها مادیت پیدا کرد که بهمرور زمان این استبداد در رژیم مطلقه فقاهتی حاکم توانست در همه نهادها اجتماعی و سیاسی و اقتصادی و اداری و حقوقی خود را نهادینه کند.
اما در رابطه با آسیبشناسی گفتمان مشروطیت، در طول بیش از 90 سال از 1250 تا 1342، باید در نظر داشتهباشیم که «گفتمان مشروطیت در طول پروسه 90 ساله مراحل مختلفی داشته است که خود این زایش و رویش گفتمان مشروطیت، بسترساز مسیر انحطاط خود گفتمان مشروطیت نیز گردیدهاست». آن چنانکه فوقا مطرح کردیم، «مرحله اول گفتمان مشروطیت بازگشت پیدا میکند به 36 سال قبل از مشروطیت، که گفتمان روشنگری روشنفکران ایرانی، مبنای تکوین انقلاب اول مشروطیت، تا قبل از به توپ بستن مجلس شورای ملی توسط محمد علیشاه ادامه داشت.»
در دوران گفتمان روشنگری «بزرگترین آفت آن گفتمان، پیوند گفتمان روشنگری با گفتمان مشروطهطلبی حوزههای فقهی بود، که باعث پیدایش گفتمان ارتجاعی مشروعهخواهی تحت رهبری شیخ فضل نوری نیز گردید». در این مرحله «گفتمان مسلط، یک گفتمان تلفیقی بود که بدونتردید سید محمد طباطبایی و سید عبدالله بهبهانی و علمای ثلاثه نجف رهبری روحانیت مشروطهخواه بودند که در برابر رهبری روشنفکران قرار گرفتند، که با حمایت روحانیت ارتجاعی مشروعهخواه تحت رهبری شیخ فضل الله از محمد علیشاه قاجار شرایط برای به توپ بستن مجلس توسط محمد علیشاه قاجار و پایان انقلاب اول مشرو طیت فراهم گردید.»
ظهور «گفتمان نظامی» تحت رهبری ستارخان و باقرخان و پیروزی این گفتمان بر انقلاب مشروطیت، گفتمان نظامی گری با حمایت روحانیت حوزههای فقهی «آفت بزرگ استبدادگری را فراهم کرد» که بالاخره گفتمان نظامی گری فوق با پیوند گفتمان استبدادگری وابسته به امپریالیسم انگلیس رضا خان، «استبداد رضاخانی» حتی توانست در قانون اساسی مشروطیت توسط مجلس دستساز پنجم نهادینه بشود. لهذا، بدین ترتیب بود که در مجلس پنجم شورای ملی «با عبور از نظام قاجاریه، نظام پهلوی مادیت پیدا کرد»، که مدت 20 سال گفتمان استبدادگرایانه رضا خان میرپنج تحت عنوان گفتمان مشروطیت بهعنوان گفتمان مسلط در آمد. «همان گفتمانی که حتی بزرگترین دستاورد انقلاب مشروطه اول را طویله خواند» و مانند استبداد قاجار، سلطنت را در خانواده پهلوی به ارث گذاشت». که البته از شهریور 20 تا 28 مرداد 32 با شکستن موقت گفتمان استبدادی رضا خانی بر فضای جامعه ایران، بهمدت 26 ماه از اردیبهشت 30 تا 28 مرداد 32 «شرایط برای حاکمیت گفتمان آزادی و دموکراسی تحت رهبری دکتر محمد مصدق در جامعه ایران فراهم شد» ولی با کودتای 28 مرداد 32 توسط امپریالیسم آمریکا و دربار پهلوی و روحانیت حوزه فقاهتی (تحت رهبری بروجردی و کاشانی و بهبهانی) بالاخره «گفتمان دموکراسی و آزادی خواه مصدق هنوز نهادینه و تثبیت نشده بود، سرنگون شد.»
با سرنگونی دولت مصدق، «استبداد پهلوی دوباره بازتولید شد» که همین کودتای 28 مرداد 32 شرایط برای مادیت یافتن، «گفتمان استبداد فقاهتی حوزههای فقهی را فراهم کرد که نخستین محصول گفتمان فقاهتی پس از 15 خرداد 1342 شکست گفتمان مشروطیت و تحقق انقلاب شکست خورده 57 بود»، که 45 سال است که این استبداد خانمانسوز و استخوانسوز بر جامعه ایران حاکمیت میکند و کشور ایران را به مرز نابودی مطلق کشانیدهاست.
پایان