در نوروز 1402 به یاد همه شعلههای خیابانی 1401 و به یاد همه گلهای سرخ زندانی در هیچستان «زندگی، آزادی و برابری» امروز جامعه ایران، از بهاران، موج، زندگی، آزادی، برابری سرودی میسازیم و با هم میخوانیم
ای بهاران، چه شد که در نگاه ما دیگر آن نشاط، نغمه بهاره مرد.
ای بهاران، چه شد که بر لبان ما آخر آن نوای گرم عاشقانه مرد.
ای بهاران، اکنون «نوروز» هم از دو روئی جفای ساکنان خاک، همچو قطرههای اشک سر به دامن سیاه شب نهاده است. ای «ستارههای رفته» زان جهان جاودان روزنی شدید از برای این جهان بسته ظلام، ای ستارههای رفته زان جهان جاودان مژده در دهید از شکوفه بهار. ای دریغا، ای دریغا، ای دریغ، زان «پائیز و زمستانی» که رفت و آن شکوفهها کز شاخهها جدا شدند، و آن ستارهها کز آسمان رها شدند، و آن بنفشهها کز سنگ بر آسمان شدند و آن منادیان آزادی که کشتی خودکامگان را در موج خون خویش به گل نشاندند و رفتند.
ای خدا، بر روی ما بگشای لحظهای، درهای آزادی تا به کی در دل نهان سازیم، حسرت گرمای آزادی.
وه چه شیرین است با بهاران و نوروز، آمدن، رفتن، دویدن، پا بپای شادمانیهای مردم شاد بودن، وه چه شیرین است، همراه با بهاران و نوروز، بر سر گور زمستان زمان، پای کوبیدن و رقصیدن.
شادیم در آن روز که چون کبوتران وحشی زیر پر گیریم دشتها را، کوهها را آسمانها را تا بشنویم از لابلای بوتههای خشک، نغمههای شادی مرغان سحر و برویم تا ساحل خورشید تا پنجههای نور تا بر ما بریزد.
گل همیشه بهار؛ اما دریغ درد، امروز ستارهها همه خاموشند، فرشتهها همه گریان و شکوفههای گل مریم بیقدرتر از خار بیابان؛ اما دریغ و درد، باز هم مانند گذشته لبریز گشته کاج کهنسال از قار قار شوم کلاغان.
ای بهاران، کاش در پائیز دیروز هم میبودی، کاش چون خشم دل انگیز «زنی» میخزیدی به درون شعله، کاش شعله راز غمش را میدیدی تا به چینی گل اندوهاش را، کاش در بستر تنهائی ما پیکر خرم امروز تو میافروخت. کاش آن «لحظه پائیزی پایانی نداشت»، کاش در آن «پائیز با خورشید میآمیختیم» کاش همراه افق میگشتیم، کاش فجر، سحر را در هم میکردیم؛ و اما و هزار اما تو ای «نوروز» ای سرود خیالانگیز تاریخ ما، ای نوروز، ای ترانه تب آلوده امروز ما، ای نوروز، ای بهار افسرده امروز ما، ای نوروز، ای مسافر خون آلوده هزاران ساله گذشته ما، ای نوروز، ای سنگین غروب تیره تاریخ گذشته ما، «امسال» چه داری برای ما جز برگهای مرده خشکیده، بگو جز سردی و ملال چه میبخشی به باغ سبز خون آلود ما.
پس سلام، بر آنانی که از تاریکیها بر آمدند و بر خون خود نشستند و سلام بر آنانی که زمستان و سردی و افسردگیها را در هم شکستند و از عشق به مردم و جامعه سرودی ساختند، «پر طبلتر از مرگ» و از موج و حرکت و زیستن شعاری کردند تا با آن «زن، زندگی، آزادی» را بازتعریف کنند.
ای «بهار بیچلچله و بیچکاوک» امسال در زمانی که لشکر غمان از هر سو بر هستی ما میتازند و در عصری که در کشور ما «زندگی لحن تراژدی» به خود گرفته است و «آزادی تحریف شده» توسط غاسق واقب، بدل به هیچستان دروغینی شده است و «عدالت» در کف «زنگی مست حاکم» کلمه زنگار گرفته بر لوح کثیف سرمایهداری نفتی و رانتی حاکم گردیده و «جلاد» با شمشیر دین و شریعت و فقاهت، «فاشیست و توتالیتاریسم و استبداد» را برای بشریت امروز بازتعریف میکند، بر سبزی و خرمی و شادی خویش در سرزمین ما مناز.
«ای نوروز، ای بهاران، ای تاریخ»، ای تثلیث همسفران هزار ساله گذشته پدران و مادران ما، در هیچستان «زندگی، آزادی، برابری» امروز جامعه ایران، بر مردم ما فریاد بزنید و بگوئید که تا آنجا که «اراده معطوف به زندگی، آزادی و برابری در شما حاصل نشود»، «آزادی و عدالت را نمیتوان با زندگی پیوند داد.»
ای نوروز، ای بهاران، ای تاریخ، فردا که بهار «زندگی، آزادی و برابری» در جامعه ما به نمایش در میآید، یاد کنید آنانی که در زمستان سرد افسرده بر مرگ خود خندیدند و آزادی را در دل استبداد جشن گرفتند و بهاران را در زمستان و پائیز تعریف کردند. سخن از رنج عشق گفتند و چشمشان به راه رود بزرگی بود که از سرچشمه نور میآمد و از عشق سرودی ساختند پر طبلتر از مرگ و سرسبزتر از بهار و پر تپشتر از مو ج دریا.
ای تاریخ، ای دروغهای بزرگ آلوده، یکبار هم از آنانی بگو که از تاریکیها برآمدند و بر خون خود نشستند و سردی و افسردگی جامعه را در هم شکستند و نظم حاکم استوار بر آپارتاید جنسیتی و قومیتی و مذهبی را به چالش کشیدند و زنجیرهای هولناک استبداد و خشونت و سلطه را پاره کردند و «زن، زندگی، آزادی» را در مبارزه با زمستان استبداد و توتالیتاریسم و نفی آپارتاید جنسیتی و قومیتی و مذهبی معنی کردند و تکرار خسته کننده نوروز و بهار را به بازی گرفتند و طرحی نو درانداختند و فلک را سقف بشکافتند و بر نظم حاکم که به نام انسان و دین و خدا، انسان را به سلاخی میکشند، شوریدند و «خدایان زر و زور و تزویر» حاکم را به چالش کشیدند و در این ظلام درخشیدند رفتند؛ و این سرود همیشگی را برای ما باقی گذاشتند که «بیزمستانها بهاران بیمعنی است»؛ و شما ای گلهای سرخ دربند، ای ماهیهای درون تنگ آب تاریک زندان، ای سنگهای نشانی که ره گم نشود، اکنون بر جامعه ما فریاد بزنید و بیدارشان کنید تا دگر باره گرفتار وسواس خناس نشوند و اما ای «خداوندان زر و زور و تزویر حاکم»، شرمتان باد، بس کنید، از این همه ظلم و قساوت، سرب داغ است این که میبارید بر دلهای ما، موج خون است اینکه میرانید بر آن، کشتی خودکامگیتان گر مسلسلهایتان یک لحظه ساکت بشود، بشنوید این بانگ فرزندان ما، با سرود «زن، زندگی، آزادی»؛ و اما شما ای مردم ایران، ای خشم به جان تاخته، «توفان شرر شو» ای بغض گل انداخته، «فریاد خطر شو» ای روی برافروخته، «خود پرچم ره باش» ای مشت برافراخته، «افراختهتر شو».
فریاد به فریاد بیفزای که «وقت است» در یک نفس تازه اثرهاست «اثر شو». مشتی خس و خارند، به یک شعله بسوزان، بر ظلمت این شام سیه «فام سحر شو».