نوروز بی‌بهار می‌رسد

 

در زمانی که «بهار خزان دیده» دوباره جوان می‌گردد و بلای عشق به امید وصل در انتظار به سر می‌برد و کوه، جنگل، دریا، صحرا همه به خروش آمده‌اند، «نوروز ما بی‌بهار می‌رسد.»

در حالی که «کودک زرین بهار شیر می‌دوشد زپستان عدم» و شعله رنگین آفتاب در غبار ابرها پنهان شده و باغ را غوغای گنجشگان مست بر می‌انگیزاند زخواب و دختران لاله و جوجکان کبک خندان می‌خرامند بر کوه و بوی باران، بوی سبزه، بوی خاک، شاخه‌های شسته باران خورده پاک و آسمان آبی و عطر نرگس و رقص برگ‌های سبز بید، خلوت گرم کبوترها را به چالش کشیده‌اند، «نوروز ما هم بی‌بهار می‌رسد.»

در آن زمان که سرما فرو مرده و باد بهار با یک لهیب شعله بر افروخته در چنار و قافله سالار وجود سوی صحرای می‌پوید راه و مرغ حق دور از جوش و خروش می‌رود جانب آن دشت خموش تا دهد بوسه بر آن حصر و فشار تا کشد چهره بر آن خاک سیاه، نرم نرمک «نوروز ما هم بی‌بهار می‌رسد.»

در زمانی که مناجات درختان به هنگام سحر، رقص عطر گل یخ با باد، نفس پاک شقایق در کوه، صحبت چلچله‌ها با صبح، نبض پاینده هستی در گندم‌زار، گردش رنگ طراوت در گونه گل، در دل ساغر ما پژمرده شده، «نوروز ما هم بی‌بهار می‌رسد.»

در روزگاری که پرواز کبوترها در فضای آزاد ممنوع گشته و خوبی‌ها خفته گردیده و بدی‌ها بیدار شده‌اند و هیاهوی قناری‌ها در سطح خیابان‌ها، خواب خناس را آشفته ساخته‌اند و مسیحا را تنها بر بالای صلیب‌شان قابل روئت می‌باشند، زندگی آتشگه دیرینه پا بر جا شده است و آتش‌ها در هر گوشه توسط جنبش‌های خودجوش و خودسازمانده گروه‌های مختلف اجتماعی بر پا گردیده است و دود عصیان توده‌های فقیر و گرسنه بر مزرعه سبز فلک جاری شده است و تیغ نقره داس مه نو و نوروز نو و سال نو و روز نو زنگار گرفته است و خوشه پروین، «در شب دور سیاهی تبلیغات نفاثات فی العقد» به محاق رفته است، «نرم نرمک نوروز ما هم بی‌بهار می‌رسد.»

در زمانی که ستاره‌ها از آسمان فرو می‌ریزند و شکوفه‌ها از شاخه‌ها رها می‌شوند و بنفشه‌ها از سنگ‌ها برون می‌آیند و خون و آتش بدل به شقایق در شفق می‌گردد، «نوروز ما هم بی‌بهار می‌رسد.»

در سرزمینی که از فقر و تنگدستی مردم، رنگ‌ها از رخ چمن‌ها ربوده شده و طناب دار جلاد بر اندام نارون‌ها پیچیده‌اند و خاک سیاه استحمار رخ خورشید را تار ساخته است و حتی جغدها هم می‌نالند، از تنگی و فقر در قفس و در انفجار دائم باروت و ازدحام وحشت سرسام در صحنه نبرد، جنبش‌های اجتماعی با زر و زور و تزویر، لهیب شعله جلاد هم پشیمان گردیده است از صحنه پر هیاهوی این عدم، در بستر وجود همراه با رقص هارمونیک زمین بر گرد خورشید، «نوروز ما هم بی‌بهار می‌رسد.»

در زمانی که یک آسمان پرنده مرده در زیر خاک، یک آسمان پرنده گرفتار در قفس، یک آسمان پرنده در بدر در دیار غم، یک آسمان پرنده در خیابان در نبرد با هم انتظار می‌کشند، «نوروز ما هم بی‌بهار می‌رسد.»

در شرایطی که سنگ‌ها را بسته‌اند و سگ‌ها رها کرده‌اند و بال‌ها را گسسته‌اند و قلم‌ها را شکسته‌اند و زبان‌ها را بریده‌اند و فریادها را خاموش کرده‌اند و فرزندان خلق در آغوش خاک کشانده‌اند و مادرها بر روی گور عزیزان خود نعره سر می‌زنند و پروازها رفته از یاد و آوازها رفته بر باد و ظلمت، فقر، فساد، استبداد باور و عقیده مردم شده است و جلاد شمشیر جهاد کشیده و مذهب داروی خواب مردم گشته و تبلیغات آلت کفر شده و آزادی و عدالت به بند همیشگی گرفتار گردیده، «نوروز ما هم بی‌بهار می‌رسد.»

در دیاری که باران مرگ و فقر و فساد می‌بارد و اژدهای زمان همچنان تشنه‌کام است و می‌خورد هر نفس خون و سینه‌ها مدفن آرزوها شده و جنبش‌های خودجوش و خودرهبر در عرصه خیابان‌ها سکاندار حرکت‌های صنفی و اجتماعی و سیاسی شده‌اند و موج باروت و غوغای ستیز و برج تابوت فرمان گریز فراگیر شده است، «نوروز ما هم بی‌بهار می‌رسد.»

در فضائی که از گل نشانی نیست و نسیم رقص گل‌آویز گل افشان وجود ندارد و ابر حاکم در حال گریه خونین است و باغ دل‌ها دیگر خنده گل برگ ارغوانی نمی‌بینند و چمنزارهای کشور بهشت کلاغان و بلبلان خاموش شده است و تنها ستاره‌های لرزان در آسمان این سرزمین نورافشانی می‌کنند و دل‌ها گرفته و کبوترهایی که در آسمان این دیار در حال بال گشائی هستند، دیگر امید رسیدن به آشیانه‌های خویشتن ندارند و کسی دیگر هم نفس با ستاره نمی‌شود، «نوروز ما هم باز بی‌بهار می‌رسد.»

در شرایطی که هنوز کرونا پیک مرگ برای مردم ایران می‌باشد و ملال از چهره مهتاب می‌ریزد و شرنگ از جام جان‌ها لبریز شده است و بادها، عطر غم را در فضای کشور پراکنده کرده‌اند و مرغان حق، بوی خون شنیده‌اند و فراری گشته‌اند و آسمان و کوه و باغ و دشت در کشور نعره ناقوس غم می‌زنند، «نوروز ما هم باز بی‌بهار می‌رسد.»

در روزگاری که می‌تپد سینه‌ها از وحشت مرگ و می‌رمد روح‌ها از سایه دور و می‌شکافد دل‌ها از زهر سکوت و نباشد پای گریز و نیست تاب نگاه و آدم شرمگین می‌شود، از وحشت بیهوده خویش، ولی «باز هم نرم نرمک نوروز ما بی‌بهار می‌رسد.»

در گذرگاه غروب، در غم آویز افق، در بیابانی که نروید جز خار و نتوفد جز باد و نخیزد جز مرگ و روح آواره شده در شهر پر جوش و خروش و شب گشته هم آغوش سکوت و سرو ناز قد برافراشته از سینه دشت، سرخوش از باده تنهائی خویش، «نرم نرمک نورز ما هم بی‌بهار می‌رسد.»

در زمانی که ابر سینه‌ها بر هم فشرده و خنده روشنی‌های خورشید در دل تیرگی‌ها فسرده است و ساز افسانه‌پرداز باران، بانگ زاری و خشم و عصیان به افلاک برده و ناودان خانه‌های غم‌زده و فقرزده مردم نگون‌بخت ایران ناله غمناک سر می‌دهند و روشنی‌ها در حصار ابرها گرفتار شده‌اند و تنها صدای هوی باد و های کلاغان حاکم می‌باشد و دیگر کسی سراغ عدالت و آزادی نمی‌گیرد و همه از فقر و تنگدستی و فلاکت می‌نالند، «باز هم نوروز ما بی‌بهار می‌رسد.»

در سرزمینی که خارهای جان‌گزای حیله شکفته‌اند و چراغ روشنی خاموش شده و چشم گرگ‌ها گرسنه مانده و لاله‌های عشق و محبت فسرده گشته و پرچم‌های بلند سرو راستی سر به خاک سپرده‌اند و دیگر سپیده‌ها، سپیده نیستند و رنگ شادی از چهره مردم پریده است و شقایق در شفق خونین می‌باشد و افق در بستر دود و آتش‌های به آسمان رفته کبود شده است و قلب توده‌ها به خاک و خون تپیده و آزادی در زیره نعره گلوله جلاد تعریف می‌شود و ستاره‌ها از جهان دور، چشمشان به چشم بی‌فروغ مردم دوخته‌اند و موج دود و خون و آتش همه جا را گرفته و ارتجاع حاکم، در همه جا قدرت را بدل به خنجر و سرکوب کرده و صلای مذهب و فقه جز به فکر غارت دل‌های مردم نمی‌باشد و زبان حق بریده‌اند و دین تازیانه جلاد شده است و در باغ بی‌ترانه مردم، ساقه‌های سبز آزادی و عدالت را شکسته‌اند، «نرم نرمک نوروز ما هم بی‌بهار می‌رسد.»

در جهنمی که رنگ وحشت همه جا را گرفته و رقص فواره‌ها دیگر رنگین نمی‌باشند و مرغکان بی‌گناه را در خانه محبوس کرده‌اند و برگ رنگین به شاخساران یافت نمی‌شود و دیگر از نغمه شادی کشت‌کاران و باغبان خبری نیست و چتر وحشت و سرکوب فراگیر شده و باروت و گلوله سینه‌ها را می‌شکافد و فریاد استبداد و جلاد خواب ناز کبوتران را آشفته ساخته است و زنان را خانه‌نشین کرده‌اند و مردان را در زندان فقر و فلاکت و تنگدستی زمین‌گیر ساخته‌اند و سرب داغ سینه آزادی را نشانه گرفته است و باغ جامعه از نغمه و ترنم خالی گشته و لانه‌های عشق و محبت متروک شده و آشیانه‌ها تهی شده‌اند و دست سوداگران وحشت و مرگ بر سر مردم باز شده و جلاد همه چیز و همه جا را پادگانی کرده و دست بی‌حیای خناس باغ جامعه را از نشاط و صفا جدا کرده و دیگر از شور افسون‌گر گذشته بهاران در جامعه ایران خبری نیست و پرهای خونین کبوتران همراه با باد به کوهساران رسیده و ورد گنجشک‌های مست در فضای بهاران در لای هیاهوی استحمار حاکم گم شده است و ترانه درد و فسانه تلخ، آهنگ روزمره مردم ایران شده است و مردم دسته دسته از فقر و گرسنگی و فلاکت و کرونا به مرگ پناه می‌برند و بانگ مرتعش مادران فرزند مرده در عزای عزیزان خویش سر باز ایستادن ندارد و ناله پیوسته می‌چکد از برق تازیانه جلاد و لهیب شعله سرخ زبانه می‌کشد در چارسوی افق، «نرم نرمک نوروز ما هم بی‌بهار می‌رسد.»

در روزگاری که پرنده‌ها همه خونین بال شده‌اند و ترانه‌ها همه اشک‌آلود گشته‌اند و ستاره‌ها همه خاموش شده و دیگر کس نمی‌تواند از صفای بهاران گلی بچیند و قمری غریب نمی‌داند که بر کدامین شاخه‌ها بخواند و در پشت این غبار ظلمت و تار نوری پیدا نیست و تاج از سر آگاهی و آزادی و عدالت ربوده‌اند و فریاد ره گم‌کردگان در جنگل دود و آتش به جائی نمی‌رسد و پرهای در آتش ماندگان بی‌حرف را گسسته‌اند و زبان آنها را بریده‌اند و قلم‌های آنها را شکسته‌اند و فریاد دردناک گرسنگان خسته جان همه جائی شده است و انگشت بر دریچه خورشید کرده‌اند و بیداد خنجرهای خونریز بدل به ترنم مذهب کرده‌اند و شمشیر در دست اهریمن و جلاد مقدس ساخته‌اند و تندیس پاک اهورا مزدا به محاق برده‌اند و روح پریشان زمان چون سایه بر دموکراسی نشانده‌اند و موج موسیقی و هنر از دل‌ها به تاراج برده‌اند و دهانت را می‌بویند تا مبادا بوی عشق بدهد و احتراز از ایمان و ابدیت خود بدل به ایمان کرده‌اند و دریاها پر تلاطم خونین گشته‌اند و خداوندان قدرت با کشتی خودکامگی بر سر مردم سرب داغ می‌ریزند و وای مادران فرزند مرده در گرمی صدای مسلسل‌های جلاد به محاق رفته است و در شرایطی که کشتزار جلاد با خون مردم در حال آبیاری می‌باشد، باز هم مانند گذشته «نوروز ما خاموش و سیاه پوش و بی‌بهار از راه می‌رسد»؛ اما و هزار اما این بار همراه با آمدن نوروز بی‌بهار، «فریاد زد پرستو، فریاد زد چکاوک، خندید باغبان که سرانجام نوروز با بهار می‌رسد.»